آدرس وبلگ شخصی
athari.blogfa.com
آدرس وبلگ شخصی
athari.blogfa.com
گفتـــــــــگو بــــــاخـــــــدا
خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم
خدا گفت
پس مي خواهي با من گفتگو کني؟
گفتم اگر وقت داشته باشيد
خدا لبخند زد !
وقت من ابدي است
چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي ؟
پرسیدم :چه چيز بيش از همه شما را در موردانسان متعجب مي کند ؟
خدا پاسخ داد :
اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند وعجله دارند زودتر بزرگ شوند
اما بعد حسرت دوران کودکي را مي خورند
اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند
اينکه با نگراني نسبت به آينده زمان حال رافراموش مي کنندآنچنان که ديگرنه درحال زندگي مي کنند نه در آينده
اين که چنان زندگي مي کنند که گويي نخواهند مرد وآنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساکت مانديم
بعد پرسيدم:
به عنوان خالق انسانها مي خواهيد آنها چه درسهايي اززندگي را ياد بگيرند ؟
خداوند با لبخند پاسخ داد :
ياد بگيرند که نمي توان ديگران رامجبور به دوست داشتن خود كرد اما مي توان محبوب ديگران شد
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد بلکه کسي است که نياز کمتري دارد
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند
ياد بگيرند کساني هستند که آنهارا عميقا دوست دارند اما بلد نيستند احساسشان را ابرازکنند يا نشان دهند
ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند اما آن را متفاوت ببينند
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم بايد خود راببخشند
و ياد بگيرند که من اينجا هستم
زیباترین چیز در دنیا
روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.
فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.
پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.
در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.
وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد ودوباره بگرد.
فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد.
شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.
زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟
چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.
فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.
خداوند فرمود:
این قطره اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند
امدوارم سیاسیون یاد بگیرند و توبه کنندو قطره اشکی به خاطر کوتاهی ها و ندانم کاریها جاری کنند که آه مظلوم خانه خراب کن است .
عجب صبری خدا دارد!
اگرمن جای او بودم ، که در همسایه صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم، بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم ، همان یک لحظه اول ، كه اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهان را با همه زیبائی و زشتی به روی یکدگر ویرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم ، که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ، زمین و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم . برای خاطر تنها یكی مجنون صحرا گرد بی سامان ، هزاران لیلی ناز آفرین را كو به كو ، آواره و دیوانه میكردم .
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم ، نه طاعت میپذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیداد گرها تیز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمایان ، تسبیح صد دانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه میکردم.
که می دیدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه این علم عالم سوز دم کش، بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دریای پر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم ، به عرش کبریائی ، با همه صبر خدائی ، تا که میدیدم عزیز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گردیده خواهی می فروشد.
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم.
همین بهتر که او خود جای خود بنشیند و که خود تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد.
وگرنه من به جای او چه بودم.
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند ونه به حرفی دلی آلوده
تنها به شمعی قانع اند و اندکی سکوت
چشم فرستادی برام تا ببینم که دیدم
پرسیدم که این آتش باز تو آسمون معناش چیه
کنار این جوی رون معناش چیه
این همه راز این همه رمز
این همه سرواسرار معماست
آوردی حیرونم کنی که چی بشه نه والله
مات و پریشونم کنی که چی بشه نه بالله
پشه نبودم؟ من حیرونت نبودم
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدرکمه
اتم تودنیای خودش حریف صدتا رستمه
گفتی ببندچشماتو وقت رفتنه
انجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه
چشمای من آهن زنجیر شده اند
حلقه ای از حلقه زنجیر شده اند
عمو زنجیرباف زنجیرتو بنازم
چشم منو و انجیرتو بنازم
عاشق کیه عاقل کیه انسان کامل کیهافرادی چون من که اسلام و انقلاب را با نام امام خمینی شناخته اند باور مرگش سخت اما سخت تر توهین ها و مصادره کردن امام به سود و یا زیان جناح خاصی است.
امام متعلق به تمام ملت و بهتر بگویم تمام بشریت است او منادی معنویت در عصر یخبندان روح است.اما امروز با میراث این بزرگ انسان تاریخ شیعه چه کرده اند.فرزندانش بدترین تقاص را به خاطر محبوبیت و به عبارتی نوع تفسیرش از دین و معنویت می پردازند.
سیدحسن خمینی مورد هجمه قرار میگیرد ولی ندایی از مسلمانان بلند نیست.سخنان امام تحریف میشود کسی حرف نمی زند اگر هم اعتراضی شود مورد لعن و تکفیر قرار می گیرد یاران امام مورد هجومند انجمن هجتیه که بیشترین ضربات را از امام راحل دیده است امروز زمان را برای انتقام مناسب میبیند.
تفسیر کلبی مسلکانه و خرافاتی از دین اسلام و مذهب عقلانی شیعه خطات عظیمی را متوجه هویت و مذهب ما کرده است.
از یاد نبریم مذهب بابیه و بهایی از طریق خزعبلات شیخ احمد احسای و رشتی ایجاد شد که غلو را به جایی رساندند که این چنین فرقه هایی ظهور کند.
نمی دانم شاید این خرافات امروزین و آرمانگرایی بی هدف در قالب سو استفاده از محضر قدسی حجت بن الحسن فرقه جدیدی در آینده ایجاد کند که خطرناکتر از اولی است.
ائمه کسانی که ادعای نیابت یا زیارت اورا در عصر غیبت کرده اند دروغگو و دجال می داند و اگر کسی به این فیض نایل شد آشکار نمی کند اما امروز هر کسی مدعی مهدویت شده است.این امر مذهب شیعه را در خطر هجمه دشمنان قرار می دهد.
دشمن دیگر امام متحجران بی مغز هستند و عالمان متهتک که از خمینی عزیز ضربه ها خورده اندو امروز عرصه را برای ترکتازی خود مهیا میبینند اما زهی خیال باطل که هنوز دوستان خمینی زنده اند و اجاز ه نمی دهند حوادث صدر اسلام و دوران قاجار تکرار شود
خونهای بیگناه زیادی در این راه ریخته شده است و تهمتها و برچسبهای مختلف به گروههای مذهبی زده شده است. به نظر این یک مشکله اساسی در جهان اسلام است که بعد از پیروزیهای حزب الله لبنان پر رنگتر ازقبل هم شده است.
اما نکته اساسی این است که مذاهب گوناگون خود را عین اسلام می دانند و جهالت و نادانی هم از اینجا ناشی می شود .
سنی و شیعه مذهب یا راهند و این راهها به یک راه کلی تر و اصلی ختم میشود که صراط مستقیم است. این راههای فرعی نباید باعث برخورد و درگیری شود.
نکته دیگر احترام به اصول و عقاید یکدیگر است هر کس می تواند هر گونه که خواست بیاندیشد فکرکند و عمل کند. هرکس مسئول عمل خود است بنابراین تکفیر و ... یعنی تصمیم گیری به جای خدای رحیم.
اجازه بدهیم روز قیامت خداوند در مورد درستی و یا انحراف عقاید داوری کند و در این صورت است که عدالت و بهشت و دوزخ معنا پیدا می کند.
لعن و نفرین و تکفیر و تفسیق تاکنون دردی از ما مسلمانان حل نکرده است. پس به فکر این باشیم که چگونه زندگی الهی و پاک داشته باشیم و چگونه زندگی کنیم که موثر به حال انسان و جامعه بشری باشد.
سنی و شیعه اگر فقط به سنی و شیعه بودن بنازند هیچ دستاوردی نخواهند داشت بلکه مهمترین مساله عمل به احکام نورانی قران است.
هرکس در قیامت مسئول عمل خود است حال من و تو چرا باید در این فرایند دخالت کنیم.
چرا به جای خدا تصمیم بگیریم که چه درست و چه باطل است.داور نهایی اوست.
نعوذبالله آیا خداوند نمی توانست همه انسانها را مومن و معتقد به خود بار آورد و خلق کند؟ چرا نکرد؟مگر غیر از این است که به انسان مهلت داده تا خود راه را انتخاب کند.
مگر خدا نفرموده تا نفس به حلقوم برسد توبه پذیرفته است . ازکجا می دانید که این انسانهای به ظاهر کافر مومن نشوند.
عزیزان راه حل این است که بگذاریم هرکس به راه خود برود و در منابر و تکایا به تکفیر و تفسیق همدیگر نپردازیم و به جای خدا تصمیم نگیریم. کسانی که اینکار را میکنند خود را خداگونه تصور میکنند زیرا مثل خدا حکم می دهند حقی که به هیچ بنی بشری داده نشده است.
خدایا مارا از دست عالمان متهتک و جاهلان متنسک نجات بده
اما نکته ای که در اندیشه بسیاری از این مفسران مغفول مانده است. بحث القاعده و طالبان در شرق ایران و والقاعده و عناصر سلفی در عراق و کشورهای عربی و غربی است.
ایران نقطه حجاب و جدایی این نیروها از یکدیگر است.تبعات حمله امریکا به ایران چیست؟ آیا هزینه حمله به ایران به در آمدش می ارزد؟
در صورت حمله به ایران و فروپاشی یا ضعف جمهوری اسلامی نیروهای القاعده از این مسیر برای ارسال نیرو و تجهیزات و اتصال استفاده خواند کرد و به تبع آن اروپا و غرب نیز در تیررس نیروهای القاعده قرار خواهد گرفت.
توجه به این نکته ضروری است که پاکستان مرکز آموزش نیروئی القاعده و عربستان مرکز پشتیبانی آنهاست.با توجه به نبود ثبات و امنیت در عراق با تزلزل حکومت ایران این عناصر ارتباط آسانتری برقرار خواهند کرد
ضعف ایران که از نظر ایدئولوژیک و منافع با این گروه در تعارض است به نفع امریکا و متحدان آن نخواهد بود .به عبارتی بیشترین ضرر از این حمله دامن غرب را خواهد گرفت.
این روزهادرگیری و تنش بین گروههای سیاسی در ایران بالا گرفته است هرکدام دیگری را به بی تدبیری و ناتوانی و خیانت متهم می کنند رسمی که در تاریخ ۲۵۰۰ ساله ایران ریشه دارد. در این میان وطن من دستخوش چالش ها و بحرانهای جدی است. اما همه آقایان تنها چیزی که به آن فکرنمی کنند ایران و تداوم حیات آن و مشکلات فراروی آن است.
هرکدام از گروهها و جریانهای چپ و راست و ملی و مذهبی و سکولارها خودرا منجی این ملت و کشور و عامل سعادت آن می دانند. به سایت امروز و رجانیوز و ملی- مذهبی و ... سری بزنید تا ببینید چه آشفته بازاری است.
اما واقعیت این است که هیچکدام از جریانات و گروهها برای اداره کشور برنامه ای ندارند و تنها ابن الوقتی بدنبال کسب قدرت برای قدرت هستند.کلاه مردم رابرداشته و دنبال دزد میگردند.
از خدا ودین خرج قدرت طلبی های خود می کنند و به این ملت بدبخت که در فقر و فلاکت زندگی می کنند نمی اندیشند. امروز اندیشه دینی دربدترین وضعیت خود قراردارد. آزادی خواهی و نه گفتن از تشیع رخت بر بسته است. حوزه دیگر مطهری مانندی که در مقابل خرافات و سوء استفاده ها از دین بایستد ندارد. به دنبال ضعف حوزه همه مفسر اسلامند از نوحه خوان بیسواد گرفته تا قرتی های بازار از کاسب و بازاری گرفته تا بقال سر کوچه همه خود را اسلام شناس و مفسر می دانند . این ضعف بزرگ حوزه به نبود شجاعت در میان علمای امروز برای مقابله با خرافات در دین است.
از سویی دین گریزی باب و مد روز شده است. دلیل آن هم به علما بر می گردد. روز گاری عالمان پنها ملت و مدافع حقوق آنها بوده اند اما امروز به غلط در جامعه به علت سکوت علما تمامی مصایب و مشکلات به گردن آنها افتاده است . ضروری است که عالمان آگاه برای یاری ملت و دین و دفاع از حریم تشیع بپا خیزند
در شهر امام رضا وقتی به حاشیه شهر سر می زنی شاهد بدبختی های مردم به عنوان آیینه تمام نمای کشورز هستی. افراد زیادی که در طول سال تنها دو سه بار برنج و گوشت می بینند و آنم هم لاشه و استخوان . خانواده ای در مشهدٍ ما برای فرزندانش در ایام ماه رمضان برای روزه گرفتن سوپ استخوان مرغ درست می کرد خود مرغ چیست که استخوانش چی باشد.
آقایان راحت باشید قدرت مال شما اما این ملت چه گناهی کرده اند که باید تاوان قدرت طلبی هتاکانه شماها را بدهند. همه برای خدمت مبارزه می کنید کدامیک از شما درد مادران و پدران و فرزندان این ملت را چشیدهاید. آیا تا حال افرادی را که حتی هزینه خرید یک قرص را هم ندارند دیده اید. افرادی را می شناسم که به علت نداشتن توان مالی حاضر بودند فرزندشان بمیرددر صورتیکه بیماریش قابل درمان بود.
آقایان همه شما خودرا مفسر اسلام می دانید اما تمام سایت ها پر از تهمت و افترا است پس اسلام و احادیث و روایاتش برای شما مسلمانان نیست. البته یادم رفت که شما همگی به مقام انا الحق رسیده اید و نیازی به عبادات و اخلاقیان ندارید.کدام ایه و قران و روایتی به شما اجازه می دهد با آبروی دیگران بازی کنید. انتقاد با فحاشی فرق می کند اما آقایان فحش و تهمت و افترا را انتقاد نام می نهند.
از سویی تمامی اعراب و همسایگان بر علیه ما متحد شده اند وشب وروز سیگنالهای متفاوتی از آنها به گوش می رسد.اماراتی که در زمان پهلوی ها باید وقت می گرفتند تا به ایران بیایند و برای ورود به بندر عباس ما التماس داشتند هم برای ما شاخ و شانه می کشند.امریکا به قصد مارا درگیر افغانستان و عراق کرده است تا توان مارا مشغول کند.بیکاری وحشتناک و فقر گسترده در ایران بیداد می کند. آنگاه آقایان سر لحاف ملا نصرالدین دعوا می کنند.سر را مانند کبک زیر برف کرده اند و ... بالا زده اند انگار با اینکار اتفاقی نمی افتد.
به فرموده امام راحل هیچکدام از شما گروهها قادر به اداره یک نانوایی هم نیستید پس بیایید دست از این گنده گویی و ادعاهای بیهوده بردارید. اگر ایران بخواهد به جایی احتمالا برسد تنها با همکار ی تمامی گروهها میسر است . به یاد داشته باشیم در تاریخ این کشور رشد و توسعه و آبادانی تنها مواقعی امکانپذیر شده است که تمامی جناح های فکری علیرغم اختلاف در عقیده به منافع ملی و همکار ی در جهت پیشرفت ایران اندیشیده اند .
مصدق. انقلاب اسلامی . امیرکبیر و جنبش مشروطه شاهد این مدعاست .
منتظر نظرات شما هستم
روشنگرى ازدیدگاه كانت
روشنگرى،خروج آدمى ست از نابالغى بهتقصيرِ خويشتنِ خود
كانت بدون هرگونه مقدمهچينى مقالهى معروف خود را با جملهى بالا آغاز مى كند. پرسش اين بوده است كه روشنگرى يا روشننگرى چيست؟ اين پرسش را نه خود كانت، كه ديگرى مطرح كرده بود و كانت خود را موظف مى ديد تا در اين مقاله به آن پاسخ گويد.
در شمارهى سپتامبر سال 1783 ماهنامهى برلين، نويسندهاى گمنام، مقالهىِ بى امضايى نوشت و در آن از ازدواج عرفى يا غيرشرعى به دفاع برخاست. اين مقاله خشم كشيشى را برانگيخت و مطلبى در شمارهى دسامبر همان سال و در مخالفت با ازدواج عرفى و در دفاع از نكاح شرعى و كليسايى به رشتهى نگارش درآورد. وى در مقالهى خود به سرگشتگى هايى اشاره كرد كه «به نام روشنگرى در ذهن و در دل مردم به وجود آمده است...»، و چالشگرانه در پانوشت مقالهى خودپرسيدكه :«به راستى روشنگرى چيست؟»به اين پرسش چالشگرانه،نامآوران عصر،چون مندلسون،كانت، هردر و ديگران پاسخ گفتند، كه پاسخ كانت از همه مشهورتر و پرمغزتر است.
به نظر كانت، روشنگرى عبارت است از «خروج آدمى از نابالغى بهتقصيرِ خويشتنِ خود». آشكار است كه منظور كانت از نابالغى، عدم بلوغ جسمانى نيست. شايد معادلى كه بهتر بتواند منظور كانت را برساند، واژهى ناخوشخوانِ «صغارت» باشد. زيرا فرد صغير نياز به قيّم دارد. منظور كانت از روشنگرى عبارت است از خروج از صغارت و خردسالى. اما بايد پرسيد كه وى چه معنايى از نابالغى يا صغارت درك ميكند و مقصود او از به تقصير خويشتن خود چيست؟ كانت چنين ادامه ميدهد:
و نابالغى، ناتوانى در به كارگرفتن فهم خويشتن است بدون هدايت ديگرى
بنابراين، منظور كانت از نابالغى و صغارت، نه طبيعى، كه فكرى است. زمانى كه ما در به كار گرفتن فهم خود بدون هدايت و ارشاد ديگرى ناتوان باشيم، هنوز در نابالغى و خردسالى فكرى به سر ميبريم. كانت در همين جملهى كوتاه يكى از مهمترين مفاهيم فلسفهى خود را به كار برده است و آن اصطلاح «فهم» (Verstand = understanding) است. در زبان روزمره و غيرفنى شايد بتوان فهم و خرد را مترادف هم به كاربرد و ميانشان تفاوتى نگذارد، اما اين دو مفهوم در دستگاه فلسفى كانت داراى معانى مشخص و متمايز از همند و كانت در كتاب «سنجش خرد ناب» اين دو را معنا كرده است. به نظر كانت «فهم»، نيروى شناخت به وسيلهى مفهومها در زمان و مكان است. مفهومها يا پيشين (پَرتوم يا مقدم بر تجربه a priori) هستند، مانند مفهومهاى عليّت و چندى و چونى، و يا پسين (اَفدوم يا مؤخر برتجربه a posteriori) اند، مانند مفهوم درخت، كه انتزاع شده از مدركات حسى است. اما به نظر كانت، «مفهوم» هايى نيز وجود دارند كه نه مانند مفهوم عليّت اند و نه مانند مفهوم درخت. كانت نام آنها را «ايده» مى گذارد، مانند ايدهى آزادى يا اختيار، ايدهى خدا و ايدهى ناميرايى روح. به نظر كانت نيرويى در انسان، كه ايده ها را به كار مى برد، «خرد» يا عقل (Vernunft = reason) نام دارد. از آن جا كه خرد با مدركات حسى سر و كار ندارد، اين خطر وجود دارد كه دچار تناقض شود و به بيراهگى و خطا بيفتد. كانت بخش بزرگى از كتاب دورانسار «سنجش خرد ناب»، كه ترجمهاى دقيق و امين اما به اندازهى اصل كتاب دشوارياب و دشوارخوان از آن به فارسى موجود است، را به اين موضوعات اختصاص داده است.[i][i][4]
واژهى مهم ديگر در اين جمله «هدايت» (Leitung = guidance) يا راهبرد است. تا زمانى كه ما در به كارگرفتن فهم خويش محتاج هدايت و ارشاد ديگرى هستيم و ديگرى هادى ماست و ما را راه مى برد، هنوز به مرحلهى روشنگرى نرسيدهايم. مقصود كانت اين نيست كه ما نبايد از انديشه هاى ديگران سود بگيريم، بلكه منظور اين است كه ما در حل مشكلات خود بايد تنها بر فهم خود متكى باشيم. انديشه را مىتوان از ديگرى گرفت، اما انديشيدن را نمىتوان. كسانى كه مى خواهند تا ديگرى به جاى آنان بينديشد، هنوز در خامى و عدم بلوغ فكرى به سر مى برند. برپاى خويش ايستادن و خودبنياد بودن يكى از اركان فكرى فلسفهى كانت است.
كانت در ادامهى مقالهى خود، «به تقصير خويشتن خود» را چنين معنا مى كند:
به تقصير خويشتن است اين نابالغى، وقتى كه علّت آن نه كمبود فهم، بلكه كمبود اراده و دليرى در به كارگرفتن آن باشد بدون هدايت ديگرى.
با توضيحاتى كه كانت در دو جملهى بالا داده است، مى توان معناى جملهى نخست را دريافت. اگر ما ناتوان از به كار گرفتن فهم خود بدون هدايت ديگرى باشيم، و اين ناتوانى نه لزوماً در كمبود فهم، بلكه دركمبود دليرى باشد، آنگاه هنوز در نابالغى به سر مى بريم و اين نابالغى به تقصير خويشتن است. بنابراين روشنگرى، خروج آدمى از اين نوع نابالغى فكرى است. منظور كانت اين است كه روشنگرى از يكسو در ارتباط است با به كارگرفتن فهم خود بدون هدايت ديگرى، و از سوى ديگر با دلير بودن آدمى در كاربرد فهم خود. انسانى كه به لحاظ نظرى قادر به كاربرد فهم خود است، اما داراى آن اراده و دليرى نيست كه از فهم خود بدون هدايت ديگرى سود گيرد، هنوز در خردسالى فكرى به سر مى برد و پا به بلوغ فكرى يا روشنگرى نگذارده است. كانت با بهرهگيرى از سخن هوراس، (65 ق. م - 8 ق. م) شاعر و اديب رومى، شعار روشنگرى را دليرى در كاربرد فهم خويش مى داند:
دلير باش در به كارگرفتن فهم خويش! اين است شعار روشنگرى
بنابراين روشنگرى در نظر كانت، سنتز يا تركيبى است از:
1- فهم به معناى كانتى
2- دليرى در كاربرد فهم خويش،
3- بى نيازى از هدايت و راهبرد ديگرى.
معمولاً در خوانش يا قرائت اين مقالهى مشهور كانت به مؤلفهى
«دليرى» (Mut = courage) بى توجهى مى شود. اين دليرى و شجاعت، هم در رويارويى با نيروهاى درون است مانند عادت، تن آسايى و تنبلى در انديشيدن، ترس از پذيرش استقلال و تقبّل مسئوليت و خطاكاري؛ و هم در رويارويى با نيروهاى برون است كه در نقش هادى و رهبر و پيشوا و شيخ و مراد و پير و مرشد و شاه و سلطان و خوان و امير و نيروهاى سربه فرمان آن ها ظاهر مى شوند. بدون دليرى در برابر اين دو دشمن درون و برونِ روشنگرى، و رجوع به فهم خود، روشنگرى زاده نمىشود. كانت در جملات زير بر اين نوع قرائت مهر تأييد مى زند:
تنآسايى و ترسوى ست كه سبب مى شود بخش بزرگى از آدميان، با آن كه طبيعت، آنان را ديرگاهى است به بلوغ [جسمي] رسانيده و از هدايت غير رهايى بخشيده، با رغبت، همهى عمر نابالغ بمانند، و ديگران بتوانند چنين ساده و آسان خود را به مقام قيم ايشان بركشانند.
اين سطرها، امكان اين قرائت را به خواننده مى دهد، كه روشنگرى را علاوه بر رسيدن به بلوغ فكرى، به عامل غلبه بر ترس و تنبلى، كه نمودهايى از خصائل روحى اند، مرتبط سازد. پس روحها و جانهايى بيشتر مى توانند پا به آستانهى روشنگرى بگذارند، كه علاوه بر توانايى بالقوه در به كارگرفتن فهم خود بدون هدايت ديگرى، به صفت دليرى نيز ممتاز باشند. هرگاه سنخ روح هاى آدميان را به دو گروهِ «درونگرا» و «برونگرا» ، و هر يك از آن ها را به دو دستهى «كنش پذير» (منفعل يا پاسيو) و «كنشگر» (فعال يا آكتيو) تقسيم كنيم، در اين صورت به نظر ميرسد كه دو سنخ زير از اين چهار سنخ روحى ياد شده، بيشترين آمادگى را براى قبول روشنگرى دارا مى باشند، مشروط بر اين كه اين دليرى با بلوغ فكرى و به كارگرفتن فهم خود بدون يارى ديگرى، يكجا گردآيد: 1- دارندگان سنخ روحى «برونگراى كنشگر»، كه بر سر اين اند تا «عالمى ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمى» و مى خواهند «فلك را سقف بشكافند و طرحى نو دراندازند»، و 2- صاحبان سنخ روحى «درونگراى كنشگر» كه ميل به تقويت اراده و طرد و نفى هيجانات و احساسات و عواطف دارند. با توسل به سخن آدرنو مى توان گفت، همان هنگام كه درونگراى كنش پذير در وصف ماه داد سخن مى دهد و شعر عاشقانه مى خواند، برونگراى كنشگر ماه را فتح كرده و تصاوير سطح آبلهگون آن را به زمين مخابره كرده است! آنچه اين جا مورد تأكيد است، وجود اختلاف سنخهاى روانى است. پرسش مقدر اين بوده است كه كدامين سنخ روحى آمادگى بيشتر در پذيرش روشنگرى دارد؟ به نظر مى رسد روحى كه ميخواند: «ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم / موجيم كه آسودگى ما عدم ماست» و تن به عادت نمى سپارد، و يا سر مى دهد كه «تنها ماهيان مرده، همسو با جريان آب شنا مى كنند» وتن به پيروى كوركورانه ازسنّت نمى دهد،چنانچه با عقل نوين بياميزد،بيشترمستعد روشنگرى است،تاروحى كه طالب آسودگى است. زيرا،به قول كانت،«نابالغى،آسودگى است»:
تا كتابى هست كه برايم اسباب فهم است، تا كشيش غمگسارى هست كه در حكم وجدان من است، و تا پزشكى هست كه ميگويد چه بايد خورد و چه نبايد خورد و ... ديگر چرا خود را به زحمت اندازم. اگر پولش فراهم باشد، مرا چه نيازى به انديشيدن است؟ ديگران اين كار ملالآور را برايم [و به جايم] خواهند كرد.
در قرائت هاى موجود از اين اثر كانت، يا عموماً به عامل دليرى بى توجهى شده است، و يا آن را به «دليرى در دانستن» فروكاسته اند. حال آن كه، همانطور كه گفته شد، «دليرباش در دانستن» سخن هوراس و شعار جمعيت دوستداران حقيقت بودهاست كه در سال 1736 با هدف گسترش فلسفهى لايب نيتس- ولف بنياد گذارده شد.
رابطهى صغير- قيّم، كه در سياست نام هاى آشناى ديگرى دارد، رابطهاى دوسويه است. قيمها نيز سخت مواظبند كه اين «موجودات سربهراه»، نكند از روروكِ كودكى شان، كه در حكم زندانى است كه قيم ها برايشان فراهم كرده اند، پا به بيرون بگذارند. قيم ها در گوش خردسالان و نابالغان مى خوانند كه اگر به تنهايى قدم بيرون نهند، چه خطرهايى كه تهديدشان نميكند. براى نابالغان نيز، قدم به بيرون گذاردن سخت ترسناك است. كافيست يكبار بر زمين بخورند تا از آزمون هاى بعدى بهراسند و خود را نيازمند قيم بدانند:
براى هر فرد به تنهايى، سخت دشوار است خود را از نابالغى اى كه سرشتِ دومين او شده است، بيرون بكشد. او ديگر آن را دوست هم مى دارد، و به راستى از به كارگرفتن فهم خود ناتوان است، زيرا هرگز به وى چنين فرصتى را نداده اند.
اين دليرى، اما زمانى سودمند است كه خردخودبنيادى نيز موجود باشد. خردى كه از پستان آن جهان شير مى نوشد آميختن دليرى با آن چه سودى دارد؟ خردى كه خفته است و تنها رويا مى بيند، چه انتظارى مى توان از آن داشت؟ خفتن خرد، به گفتهى گويا (Goya)، هيولا ميآفريند. از سوى ديگر، قيّمى كه تنها به پند و اندرز و زمزمه در گوش «نابالغان» بسنده نميكند، بلكه تركه و تازيانه و داغ و درفش آماده كرده است، تا هركه پاى به روشنگرى گذارد، او را «بنوازد»، البته خود يكى از موانع روشنگرى است.
بازگرديم به موانع درونى روشنگرى. كانت در ادامهى مقالهى فشرده، اما پرمغز خود، از زنجيرهايى كه بر دست وپاى استعدادهاى طبيعى آدمى بسته شده اند و نابالغى و خردسالى او را هميشگى مى كنند، نام ميبرد. به نظر او قاعده ها (Satzungen = rules) و احكام يا فرمول ها (Formeln = formulas) در حكم ابزارهاى مكانيكى استفاده يا بهتر است بگوييم سوءاستفادهى خردمندانه از استعدادهاى طبيعى انساناند. خرد آسان طلب، ترجيح مى دهد به جاى انديشيدن جانفرسا، به نسخه هاى حاضر و آماده و قواعد و فرمول هاى موجود رو كند و هر نوع تغيير در اين قواعد را مزاحم تنآسايى خود مى شمرد. چنين خردى با رفتارى آزاد و هنوز به قاعده درنيامده خو نكرده است و آن توانايى را در خود ندارد كه پاى پرواز بيرون گذارد و از سر گودال هاى بزرگ و ژرف بپرد. دليرى مى خواهد تا نسخههاى آماده، آيات مقدسى كه روح را اجازهى پرواز نميدهند، ايدئولوژيهاى فروكاهنده، كلمات قصار و راه حلهاى از پيش ساخته را ترك كرد و روح و ذهن را پرورد و خود را از نابالغى رهانيد و گامهايى استوار در پهنهى روشنگرى برداشت. با اين همه وجود چنين افرادى، نه تنها محتمل، بلكه حتى اگر آزادبگذارندشان، اى بسا قطعى است. آنان، كه كانت «خودانديش» (Selbstdenkende) مى خواندشان ، كسانى اند، كه پيروى كوركورانه از ديگرى را، در هر شكل و شمايلى، ترك كرده اند و فهم خويش را به كارگرفته اند و توانسته اند خود را از يوغ نابالغى رها كنند. آنان به دسته و گروه و جنس و نژادِ خاصى تعلق ندارند. حتى مى توان در ميان قيم هاى گمارده بر تودها نير آنان را يافت. آنان نه تنها خود را رهانيدهاند، بلكه روح خروج از نابالغى و ارج نهادن به خودانديشى را در ميان توده هاى نابالغ مى پراكنند. كانت در يكى از ژرف ترين جملههاى مقالهى كوتاه خود، به يكى از گرانبهاترين دانستههايى اشاره مى كند، كه اينك ما پس از دو انقلاب معاصر در ميهن خود، اميدوارم بدان دست يافته باشيم. او با تيزهوشى غريبى، چنين وصف حال ما ميكند:
با يك انقلاب شايد براندازى خودكامگى فردى و زورگويى آزمندانه و يا قدرتپرستانه به دست آيد. اما اصلاح واقعى شيوهى تفكر از آن برنمىآيد و خامداورى هاى تازه [ neue Vorurteile = new prejudices پيشداورى هاى تازه] در كنار خامداورى هاى كهن، افزارِ راهبرى تودهى عظيم انديشه باختگان مى شود.
آرى با انقلاب شايد بتوان خودكامه اى را برانداخت و ديگرى را به جاى او گمارد، اما بى شبهه شيوهى تفكر خودكامگى را نمى توان با توسل به انقلاب هاى اجتماعى اصلاح كرد. اصلاح تفكر، نيز با توسل به شور و زور ِ انقلاب ميسر نمى شود، بلكه عقل و استدلال مى طلبد. از اين رو اصلاح انديشه شرط ضرور است. بى توجهى به انديشه و ساحت هاى آن، در ميان ما تا بدان جا بوده است، كه «ايدهآليسم» را «پندارگرايى» ترجمه كرده ايم و با اين برابرگذارى، راه را بر درك عميق «ايدهآليسم آلمانى» كانت بسته ايم.
اكنون بايد پرسد كه براى رسيدن به روشنگرى به چه نياز داريم؟ پاسخ كانت كوتاه و روشن است:
به «آزادى كاربرد همگانى عقل خويش»
منظور كانت از كاربرد همگانى عقل خويش (the public use of one's reason) چيست؟ آيا همان است كه آن را «كاربرد عقل خويش در امور همگانى» بیان كرده است، يا آن كه منظور ديگرى دارد؟ كانت ميان كاربرد خصوصى و كاربرد عمومى عقل تفاوت مى گذارد و خواهان آزادى براى كاربرد همگانى عقل است، حال آن كه كاربرد خصوصى عقل را توصيه نمى كند. اگر بخواهيم با زبان امروزى مقصود كانت را از آزادى كاربرد همگانى عقل خويش روشن كنيم، بايد بگوييم كه مقصود او آزادى سخن و بيان و نقد در برابر افكار عمومى است. هركس بايد آزاد باشد، از عقل خود در برابر همگان سود جويد و هرچه را كه به نظرش نادرست ميرسد، خواه مربوط به امور همگانى باشد يا نباشد، مورد نقادى قرار دهد. كانت خود اين اصطلاح را چنين معنى ميكند:
درك من از كاربرد همگانى عقل خويش آن استفاده اى است كه كسى در مقام اهل علم در مقابل جماعت خوانندگانش از عقل خود مى كند، و كاربرد خصوصى آن كاربردى را مى نامم كه كسى مجاز است در سِمَت ادارى و يا مدنى معينى كه به وى سپرده شده از عقل خود بكند.
گردآمدن اين دو نوع كاربرد در كنار هم و در يك مقاله، شيوه تفكر كانت را بخوبى نشان مى دهد. به نظر او در حوزهى نظر بايد آزادى كامل داشته باشيم تا انديشه ها و نظرات خود را به اطلاع همگان برسانيم، امرى كه امروزه با مفهوم «آزادى بيان» گره خورده است. اما اين آزادى كاربرد همگانى عقل، اين اجازه را نمى دهد كه وقتى در مقام عمل و در مصدر كارى هستيم، به دلخواه خود عمل كنيم يا به زبان كانت، در كاربرد خصوصى عقل خود نيز آزاد باشيم. در اين مورد بايد از قانون و قواعد حاكم بر جامعه پيروى كرد و آن ها را نبايد زير پا گذارد. اجازه بدهيد تا منظور كانت را با ذكر مثالى از خود او روشن كنم. شما در مقام نظر يا در مقام اهل علم مى توانيد به قوانين حاكم بر نظام مالياتى اعتراض كنيد و آن ها را حتى ظالمانه بدانيد و دلايل خود را براى اقناع ديگران در تغيير آن به اطلاع همگان برسانيد تا به ارادهاى عمومى براى وضع قوانين مالياتى بهتر تبديل شود. در اين مورد آزاديد كه «عقل بورزيد» (آزادى كاربرد همگانى عقل). اما در مقام يك شهروند متعهد به پرداخت ماليات، به زعم كانت، نمى توانيد از پرداخت ماليات هايى كه بر عهده داريد، سرباز زنيد (محدويت كاربرد خصوصى عقل). به قول كانت «در چنين مواردى، ديگر جاى عقل ورزيدن نيست، بلكه شخص بايد فرمان برد». بايد دقت كرد كه منظور كانت تبعيت از قانونى است كه به پيروى از عقل تدوين شده و منافع همگانى را در خود جمع كرده است، زيرا بدون وجود قانون و پيروى از آن، جامعهى مدنى پاى نميگيرد. اما بايد ميان قانون از يكسو و فرمان هاى خودكامان از سوى ديگر تفاوت نهاد. فرمان هاى خودكامان نه لزوماً عقلانى اند و نه مصالح عمومى را نمايندگى مى كنند. ارادهى حاكمان بايد منعكس كنندهى مصالح همگان باشد و تنها در اين صورت است كه قوانينى كه وضع مى كنند، اعتبار و مشروعيت دارد. كانت اين پرسش را فرض مى گيرد كه اگر عده اى خواستند قوانين دايمى وضع كنند و مانع روشنگرى مردمان شوند، آيا بايد از آن قوانين پيروى كرد؟ و به صراحت پاسخ مى دهد كه «نه، چنين چيزى شدنى نيست». كانت با كلماتى روشن، پابندى خود را به آزادى و مخالفتش را با قوانينى كه بخواهند جاودانه بشر را در قيموميت نگاه دارند، چنين بيان ميكند:
پيمانى كه نوع بشر را براى هميشه ازدستيابى بر روشنگرى بيش تر باز دارد، همانا باطل است و پوچ، حتى اگر بالاترين قدرت ها و شوراهاى قانونگذارى و شكوهمندترين توافقنامه هاى صلح، مُهر تصويب بر آن زده باشند. هيچ دورانى نمى تواند با خود به اين قصد همداستان و همسوگند شود كه دوران بعد را در قيدى بگذارد كه هرگز نتواند شناختهايش ... را گسترش بخشد و از خطاها بپيرايد و به طور كلى در شاهراه روشنگرى پيش رود.چنين كارى جنايتى است عليه طبيعت انسانى كه از آغاز درست همين پيشروى در شاهراه روشنگرى، مقصود و غايت آن قرار داده شده است و آيندگان كاملاً حق خواهند داشت چنين تصميمات خودسرانه و نامشروعى را يكسره به دور افكنند.
بهراستى معيار سنجش آن چه كه به عنوان قانون بر مردم وضع مى شود اين است كه آيا آن مردم هرگز خود چنين قوانينى بر خويش وضع مى كنند يا نه؟ كانت حتى تا آنجا پيش مى رود كه مى گويد كه «صرف نظر كردن از روشنگرى براى خود و به ويژه براى نسل هاى آتى، تجاوز به حقوق مقدس بشرى است و لگدكوب كردن آن.
بدينسان كانت هرگز سرِ موافقت با قوانين ظالمانه و سركردگى خودكامان نداشت. دفاع او از فردريك كبير، از آن روست كه در دورهى اين پادشاه كار روشنگرى رونق بسيارگرفته بود و او مردمان را در ابراز عقايد و انديشههاى خود آزاد گذارده بود. به نظر كانت در دوره فردريك، روحانيان اجازه يافتند تا در مقام اهل علم و در نهايت آزادى، آشكارا رأى و نظرى را كه با اصول پذيرفتهى دينى شان ناساز است، با همهى جهانيان در ميان بگذارند.
كانت حتى آزادانديشى را به حوزه دين نيز مى كشاند و كاربرد همگانى عقل خويش را در امر ديانت از همه مهمتر مى داند. او بيش از هر جاى ديگر بر «خروج آدمى از نابالغى به تقصير خويشتن خود در قلمرو مسايل مذهبى» پاى مى فشرد، زيرا
نابالغى در امور دينى از هر نوع ديگر اهانت بارتر و زيان بخش تر است.
بنابراين در امور اجتماعى و كشوردارى و ساماندهى امور همگانى بايد يوغ قيموميت و نابالغى را به دور افكند، بلكه در امور دينى نيز بايد عقل خويش را ، به كار گرفت و رابطهى ايمانى را از هر نوع واسطه گرى آزاد كرد. اگرچه كانت دورهى خود را هنوز روشنى يافته نمى دانست كه در آن پروژهى روشنگرى با موفقيت به پايان رسيده باشد، بلكه آن را عصر روشنگرى ميناميد، اما اميد بسيار داشت كه روشنگرى بر تمام اركان جامعه چيره شود، يعنى دلبستگى و كشش ذاتى آدمى به انديشيدن آزاد، بارور و شكوفا شود و مردم در عمل به آزادى تواناتر شوند. آرزوى او اين بود كه روشنگرى سرانجام بر اصول بنيادين دولت، كه اينك مردمسالارى و كارآمدى دو مولفهى مهم آنست، اثر گذارد تا با انسان چنان رفتار كند كه سزاوار شأن انسانى اوست.
***********
با توجه به مفهوم روشنگرى كانت مى توان پرسيد كه
آيا پرسش روشنگرى، پرسش اكنون ما نيست؟
آيا پرسش روشنگرى، پرسش از سنّت و اكنونيّت ما نيست؟
آيا پرسشى كه در پستوى خانهها و پهنهى خيابان ها جاريست، پرسش روشنگرى است؟
اگر نيست، چيست و چه سان مى توان فهم را، كه سنگ بناى روشنگرى است، توانا ساخت و پرسش را پرسش روشنگرى كرد؟
و اگر هست، چگونه مى توان آن را ژرفتر كرد؟ با تواناتر كردن فهم خود؟ و چگونه مى توان آن را گسترد و همگانى كرد؟ با تأمين آزادى بيشتر در كاربرد همگانى عقل خويش؟ با دليرى بيشتر در به كارگرفتن فهم خود بدون راهبرد ديگرى؟
نمودار زمانى فلسفه
* حدود 1500 تا 500 سال پيش از ميلاد مسيح ﴿پ.م.﴾
جريان فکرى طبيعت باورى، ديالکتيکى، آيينى اعتقادى در ايران:
کيش مهر ﴿ميتراييسم﴾، آيين زرتشت ﴿مزده يسنه﴾.
انديشه هاى متافيزيکى مذهبى و نظرآورانه ﴿سپکولاتيو﴾ در هند:
ريگ ودا، برهما، اوپانيشاد.
* در سده ششم پ.م.
حکمت تائو ﴿ دائو﴾ در چين: لائوتسه.
فلسفه عملى در چين: کنفوسيوس.
حکمت رهايى از رنج : بودا در هند.
فلسفه طبيعى در يونان : تالس، آناکسيماندر، آناکسيمنس. راز اعداد: فيثاغورس.
هستى ثابت: کزنفون، پارمنيدس.
* در سده پنجم پ.م.
همه چيز روان و جارى است وهمه چيزدرحال حركت است.: هراکليت.
عشق و نفرت بعنوان نيروهاى سازنده و تعيين کننده جهان: امپدوکلس.
اتميسم: لويکيپ، دمکريت.
انديشه سوفسطائيان مبني بر تخريب همه نهادها و انديشه هاي پيش داده
سوبژکتيويسم، روشن گرى: سوفيست برجسته؛ پروتاگوراس.
طرح پيگيرانه ديالوگ، خودآگاهى فردى: سقراط.
* در سده چهارم پ.م.
ذهن پردازى، ايده آليسم : افلاطون.
علم تجربى، رئاليسم : ارسطو.
مکتب کلبيان؛ بى نيازى، خودسالارى: ديوژن.
* از سده سوم پ.م. تا چهار صد سال پس از ميلاد مسيح
رواقيون، فلسفه هاى التقاطى: زنون، سنکا، اپيکتت، مارک آورل.
دورى از درد، لذت طلبى : اپيکور، لوکرتيوس.
شک گرايى : پيرون .
آموزش هاى جهانگير مانى : نبرد نور و ظلمت .
درهم آميزى فلسفه يونانى با يزدان شناسى يهودى در سده نخست: فيلون .
درهم آميزى فلسفه يونانى با حکمت شرقى و مسيحيت : عرفان.
سده دوم و سوم ميلادى : يزدان شناسى سيستماتيک زرتشتى
تنسر، اردوبراف، کرتير، آذرباد مهرسپندان .
نوافلاطون گرايى : آمونيوس ساکا، پلوتين .
شکل گيرى دگماتيسم مسيحى : آگوستينوس بنيادگذارشهرخدا.
جنبش مزدک، آموزش نور و ظلمت: نور آگاه و ظلمت کور است.
* سده پنجم ميلادى
بزرگمهر بختگان: سياستمدار، دانشمند و فيلسوف اخلاق.
* سده ششم و هفتم ميلادى
روزبه ابن مقفع: انديشمند نابغه ايرانى، مترجم فرهنگ ايرانى و يونانى به زبان عربى. تهيه و ترجمه کليله و دمنه از پهلوى. نويسنده ماكياوليست ادب الصغير و ادب الكبير.
* سده هشتم تا سيزدهم ميلادى
رنسانس شرق : محمد زکرياى رازى، ابوريحان بيرونى، ناصر خسرو .
فلسفه در خدمت دين و يزدان شناسى : کشمکش سکولاستيک ؛ نزاع ميان رآليسم و نوميناليسم در اروپا.
فلسفه لذت و مرگ، آزاد انديشى : خواجه ابوالفتح عمر خيام نيشابورى.
فلسفه نور: فيلسوف گرانقدر سهروردى ﴿شيخ اشراق﴾.
نوآورى انديشمندان ايرانى و عرب : فارابى، ابن سينا، غزالى، فخر رازى، ابن رشد.
دوران اوج گيرى فلسفه در جهان اسلام.
قله عرفان ايرانى : مولانا جلال الدين بلخى ﴿مولوى﴾ .
* سده سيزدهم چهاردهم ميلادى
دوره درخشش سکولاستيک: اکوييناس ﴿توماس فون آکوين﴾.
جدايى علم و فلسفه : آلبرتوس ماگنوس، راجر بيکن، دان سکات، ويليام اوکهام،
عرفان آلمانى؛ مايستر اکارت .
بررسى هاى ژرف فلسفه اخلاق در ايران: خواجه نصيرالدين طوسى، ابوعلى مسکويه، جلال الدين دوانى .
فلسفه شناخت : علامه قطب الدين شيرازى .
* سده چهاردهم پانزدهم ميلادى
جنبش دراويش ايرانى : سربداريه ﴿خراسان، کرمان﴾، مرعشيه ﴿گيلان، مازندران﴾،
حروفيه ﴿آذربايجان﴾.
آزاد انديشى، خرافات ستيزى : حافظ ؛ عارف، فيلسوف و اديب .
آغاز اومانيسم ايتاليايى : فرانسسکو پترارکا
شکوفايى فلسفه در ايتاليا : پيکو دلا ميراندولا .
* از سده پانزدهم ميلادى
چهره هاى معتبر تاريخ تفکر فلسفى ايران: ملاصدرا، دوايى، ميرفندرسکى، ميرداماد، لاهيجى.
روشنگران ايرانى در دوران جديد: سيد جمال الدين اسدآبادى، ملکم خان، ميرزا آغا خان کرمانى، شيخ احمد روحى، طالبف، مراغه اى، ملک المتکلمين، دهخدا، شيخ محمد
خيابانى، تقى ارانى ....
گذار به دوران جديد، شناخت رياضى طبيعت : نيکلاوس کوزانوس .
دوران جديد در غرب: رنسانس، رفورم، اومانيسم ؛ پژوهش، آزمايش، تجربه .
تئورى حکومت : توماس مور، ماکياولى .
سيستم کپرنيکى : حرکت زمين بدور خورشيد.
*سده شانزدهم
ظهور رفرم مذهبي در قالب لوترانيسم و كالونيسم و پيوريتانيزم
بنيانگذاري انديشه دولت مطلقه توماس هابز
انديشه حاكميت بدن
ظهور گروه بزرگى از فيلسوفان، انديشمندان و پژوهندگان رشته هاى گوناگون در غرب که تا زمان کنونى همچنان و بدون وقفه ادامه دارد.
استان سرسبز گيلان را در بر می گيرد در غرب اين استان واقع است
و مناظر و چشم اندازهای بکر زيبايی از ساحل دريا و جلگه و
کوه های پوشيده از جنگل را به نمايش گذاشته است.
کوه های تالش که زيبايی خاص خود را دارند ارتفاعشان
بيش از دوهزارمتر نيست و به نام البرز غربی شهرت دارند. تا
ارتفاع 1800 متری پوشيده از جنگل است. پس از عبور از
جنگل چمنزارهای زيبا پديدار می شوند که بوی بهشت می دهند.